أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
242
تجارب الأمم ( فارسى )
برآمد . پس من با پارچهاى لگامش زدم و تيغ را بر گلويش بگذرانيدم و وى آواز گاو مىداد ، آوازى كه از هيچ گاو نرى نشنيده بودم . نگهبانان كه در پيرامون جايگاه بودند به سوى در شتافتند و پرسيدند : [ 161 ] - « چه شد ، چه شد ؟ » آزاد گفت : « خاموش ! به پيامبر وحى مىشود . » ديگر چيزى نگفتند و اسود نيز خاموش افتاد . آن شب تا بامداد بيدار مانديم . در ميان راى مىزديم كه چگونه پيروان را از كار خود آگاه كنيم . تنها سه تن از ما در آن جا بوديم : من و پيروز و قيس . همداستان شديم كه شعارى را كه ميان خود داشتيم بانگ زنيم و ياران را بياگاهانيم و آن گاه اذان گوييم . چون سپيده دميد ، همين كار كرديم و نگهبانان گرد شدند . پس ، بانگ برداشتيم كه : - « أشهد أنّ محمّدا رسول الله و أنّ عبهلة كذّاب : گواهى مىدهم كه محمد فرستاده خداست و عبهله [ اسود ] دروغگو است . » و سر اسود را به سوى آنان افكنديم . چنين بود كه صنعا و جند [ 1 ] از چنگ اسود رهايى يافت و خدا اسلام را نيرو بخشيد . آن گاه ، در اين كه چه كسى كارگزار يمن شود ، در ميان خود همچشمين كرديم . ياران پيامبر هر يك به سوى كار و كارگزارى خويش بازگشتند و ما همسخن شديم كه معاذ جبل پيشواى نماز باشد . آن گاه كار خود را به پيامبر ( ص ) نوشتيم ، ليك پيكهاى ما هنگامى بدان جا رسيدند كه پيامبر ( ص ) درگذشته بود . مرگ وى در بامداد شبى روى داده بود كه ما اسود را كشته بوديم و ابو بكر به نامهء ما پاسخ داد . نامهاى دبيران پيامبر ( ص ) وحى را على بو طالب و عثمان عفّان مىنوشتهاند . اگر اين دو حاضر نمىبودند ، ابىّ كعب ، و زيد ثابت ، و اگر اينان نيز نمىبودند دبيرى وحى را ديگران مىكردهاند ، همچون : عمر خطّاب ، و طلحه ، و خالد سعيد ، و يزيد بو سفيان ، و علاء حضرمى ، و بو سلمهء
--> [ ( 1 ) ] سرزمين يمن در اسلام ، بر سه استان بزرگ تقسيم شده بود كه هر يك بر چند مخلاف ( خوره يا شهرستان ) بودند . سه استان اينها بودند : استان جند ، استان صنعا ، استان حضرموت . ( معجم البلدان ) .